به دریایی در افتادم که پایانش نمی بينم

                                                       به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بينم

    در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او

                                                   ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی بينم

چه جویم بيش ازین گنجی که سر آن نمی دانم

                                                   چه پویم بيش ازین راهی که پایانش نمی بينم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان

                                                 وليک این کوی چون یابم که پيشانش نمی بينم

          به خون جان من جانان ندانم دست آلاید

                                                     که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی بينم

      دلا بيزار شو از جان اگر جانان همی خواهی

                                                  که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بينم

          برو عطار بيرون آی با جانان به جان بازی

                                                       که هر کو جان درو بازد پشيمانش نمی بينم

حسین پناهی

یادش گرامی

ادامه....تولد تازه دو روح

شاندل:

.....و چشمانت از دوستی و یقین و ایمان و اطمینان لبریز می شود و در شگفتی که آنچه تو را به من پیوند می دهد چه نام دارد؟

و خیره می مانی که من در برابر تو کیستم ؟

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم ومرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :

نه، هیچ کدام! هیچ کدام این حرف ها نیست، چیز دیگری هست .یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است  و خدا آن را تازه آفریده است  هرگز، دو روح ، در دو اندام اینچنین با هم آشنا نبو ده اند ، نه ، هیچ کلمه ای میان ما جائی نمی یابد … سکوت این جذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.

***.............

صمیمانه

هنگامی که یک انسان بزرگ را می شناسیم که در زندگی موفق زیسته است روح او را را در کالبد خویش می دمیم و با او زندگی می کنیم و این ما را حیاتی دوباره می بخشد….>>

شاندل- به من بگو که چه میتوانم کرد تا تو را دوست نداشته باشم؟

رزاس- فکر می کنم باید بپرسی که «چه میتوانی کرد که تو را دوست نداشته باشم»؟

شاندل- آری راست می گویی. بگو چه میتوانی کرد؟

رزاس- هیچکار . هیچکار!

-          از تومیخواهم صمیمانه پاسخم را بگویی

-          صمیمانه چیست؟

-          صمیمانه آن است که « نخواستن » را با «نتوانستن » در احساسات از یکدیگر جدا کنی.

-          تو چنین می پنداری که ممکن است من بتوانم اما  نخواهم؟

-          به راستی نمیدانم، می پرسم

-          چه کنم که تو پاسخی را که از من بشنوی اگر نپسندی باور کنی که صمیمانه است؟

***

-          نگفتم تو با من «صمیمیانه» ، این چه خوشستن بی معنایی است در آنجا و میان آنان که جز «صمیمیانه» هیچ نیست. بودن ما دم زدن ما ، اندیشیدن ما، و غم ها و شادی های ما و های ما و خواستن های ما و نیازهای ما و حتی ناگواری ها و دشنام های ما صمیمیانه است، …گفتم صمیمانه بگو ؛نه میان من و تو ، میان تو و تو ، با خود صمیمی باش!…..

شیطنت عشق

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانــــــــــــی خویش بگشاید هر چند آنجا جز رنــــج و پریشانی نباشد اما کـــــــــــــوری را به خاطر آرامـــــــش تحمل مــــــــــکن(دکتر علی شریعتی)

عالم چو حباب است وليکن چه حباب نه بر سر آب بلکه بر روي سراب آن هم چه سراب ، که ببينند به خواب

ـ:............................خیالت را آسوده کن و اینجا کنار -این بی من- بنشین

آفتاب که بزند -حباب - می شویم حباب - سبکبال و آنقدر شفاف که نور در عبور از ما هزار بار می شکند

ساقیا....آن مواعید که دادی نرود از یادت!

هیچ کـــــــس را رغبت این قصـــــــــــه نیست

سرنوشتــــــــم در مسیر بی کســـــــی ست

خستـــــــــــــــــه ام ای گل به بالینـــــــــــم بیا

جان من بر لب رسیده چاره نیست.(م.باغچه)

زیبا

زیبا-هوای حوصله ابریست......................

اینجا انگار همه پای رفتنشان لنگ مانده؟!

 

ـــــــــــــــــــــ:کمی سکوت کنی در این بهبوهه و چشمهایت را آرام ببندی/ مراپشت آن رویا ها که فراموششان کردی باز می یابی....دل به راه و چشم آزرده.

خود نمایی کن که طاقت طاق شد

جان تجلی تو را مشتاق شد

حالتی زین به برای سیر نیست

خود نمایی کن در اینجا غیر نیست

 

 

آوادیس

...آنقدر مچاله شده ام این روزها که فکر نکنم هیچ بخار و آه گرمی چاره گر باشد

غرق شده ام در این بی هوازی زیستن......................غرق شده ام در هوای بی هوای این اطراف

در به سماع آمده است از خبر آمدنت....

...

یک شب هوای گریه یک شب هوای فریاد

امشب دلم هوای تو کرده است...........

دست برداریم از این در وطن ٍ خویش غریب!!!...

 

...دیشب غزلی سرود- عاشق شده بود

با دست و دلی کبود - عاشق شده بود

افتاد و شکست و زیر باران پوسید

آدم که نکشته بودــــــــــــــــــــعاشق شده بود

ـــــــــــــــــــــــــــ:این همه سال دست و پا زدم و به راه نیامدم حالا من سکوت می کنم- دست و پا

نمی زنم- تسلیمم- همه چیز در دستان تو- تو مرا به راه بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاور

بی پا یان...

...دریا آروم و سنگین و سبز بود!!!!

نگاه می کردم به آخرش

به آن آخر آخر ِ بی پایانش

ترسی - بی پایان - ناگهان تمام جانم را پر کرد

جای پاهایم را مثل حسرت هایم- گذاشتم برای دستان کف آلودش و گریختــــــــــــــــــــــــــــــــــم.........

چراغ ها را دیگر تاب ٍ این ظلمت مکدر نیست..خورشید را باید که اکنون بتابد...اکنون

                            

دی جی نوشت:این روزها برایم هیچ ننوشتی
ولی من خواندمت
و سرودمت
در همه ی تنهائیهایم
اکنون دریافتم
که مرا از احساسم گریزی نیست
که هزاران سال است
تو را می جویم
و نمی یابم...


ــــــــــــــــــ:نمی تونم صفحتو باز کنم دی جی جان اما به هر حال ممنون از زمانی که صرف نوشتن برایم می کنی...



____:نشستی پشت شیشه پنجره ایی که باران منتش را می کشید و هی نوازشش می کرد تا قهر نباشد و چشم باز کند به روی زاریِ عاشقانه اش...
...نشستی و قهر کردی با همـــــــــــــــه ات - با همـــــــــــــــــــــــه ام
نشستی و چشم بستی و باران شد رعد- شد رود- شد خروش- شد سیل -شد خشم -شد"قهر"-

شد "ویرانی"----- نشستی و نفهمیدی "خیلی زود دیر شد"...

عید است خدایا عطا بر همه ده....

به آسمان که این شب ها نگاه کنونی و گوش بسپاری اشک سوز وداع ماه رحمت ملکوتیان را میبینی و طنین دف  شوقشان در حلول ماه  نو  را می شنوی

قبول باشه و عید تهنیت باد

 

روز های نزول و عروج رحمت.....

...مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت؟

باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید؟! او با علی آشنا تر است....

......درد علي (ع) خيلي بزرگ‌تر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بي‌تاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني مي‌بيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم مي‌بيند و احساس خفقان در اين عالم مي‌كند
...
درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس مي‌كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه‌هاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي مي‌گرييم كه از شمشير ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس مي‌كند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نمي‌شناسيم!
بايد اين درد را بشناسيم، ‌نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي‌كند و ... ما درد علي (ع) را احساس نمي‌كنيم
...


 

..انا انزلــــــــناه فی لیــــــــــــله الـــــــــقْدر

 

الــــــتمـــاس دعا.....

نمی دانم چرا دیگر هوای کوچه باغهای سبز در سر هیچ کداممان نمی پیچد


نمی دانم چرا دیگر بوی نان داغ و ریحان تازه سر سفره ها نیست
نمی دانم چرا زمین گیر شده اند حجم خوبی ها
نمی دانم چرا دلتنگی دست از گریبانمان بر نمی دارد
نمی دانم چرا دیگر شوق نمی خندد
امید پر و بال نمی زند
نمی دانم التهاب هامان را چرا دیگر پایان نیست

به من بگو جان تمام گل پونه های هنوز نرسته به من بگو
ایا دنیا به اخرش رسیده؟؟؟
اگر رسیده پس چرا اینهمه ک_______ش می اید؟؟!!
از نگریستن به چشمها و چهره های اطرافمان وحشت داریم از دل بستن از "بودن" از این بد تر هم ممکن است چیزی در انتظارمان باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اثیری...

دی جی نوشت:

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی

پاسی از شب که گذشت است چرا بیداری

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای

دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای

تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی

تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم

روی دستان تو من شاپرکی را دیدم

تو چرا خشک شدی او چرا تنها رفت

من که یک سال نبودم چه کسی از ما رفت

این سکوتت که مرا کشت صدایی تر کن

این منم آبی باران تو مرا باور کن


باور از خویش ندارم که چنین می بارم

بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست

نه برای تب من فرصت بهبودی هست



آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود

دلش انگار به حال دل من سوخته بود

شاپرک رفت ، دلی مرد ، عزا بر پا شد

رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد

آری این بود تمام من و این بیداری

جان باران چه شده از چه پریشان حالی

برو که آدمکی منتظر باران است

او که با شاپرک قصه ی ما خندان است

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم

در پس کوچه ی شب حال و هوای داریم . . .

ـــــــــــــــــــــــ: (امیدوارم دی جی عزیز واسه اینکه نوشتشو بی اجازه اینجا گذاشتم ناراحت نشه. آخه حال و هوای -من- رو داشت حال و هوای این روز های انگار - مــــــــــــــــا-  رو داشت...........

"رسما از اینکه با حوصله به من سر می زنه و لطف داره ممنونم"

هلال ماه_ نو....

ماه ـ میهمانی اتان به شکوه

شکرانه اکرامتان به کام

"فقط"به مناسبت یادمان تولد شاعر لحظه های خیس ....

"...دستهایم را در باغچه می کارم

سبــــــــــــــــــــــــــــــز خواهم شد

سبـــــــــــــز

و پرندگان در گودی انگشتانم تخم خواهند گذاشت..."

یادمان تولدت به همیشگی به سبزینگی به شــــــــــــــــــــــــــاعری

این لحظه...

ــــــــ: یاد لبخند هایم را که از یادم برده است بهانه های این لحظه های دلــــتنگ

اما اما هر لحظه که تو دلت هوای باران کند می توانم تا ابد بی بهانه ببــــــــــــــــــارم

نغمه پرداز مریم ها_______________

یاد استاد گرامی

یاد نغمـــــــــــــه پرداز مریم ها

و روحش در اوج و روحش به رهایی به ترنـــــــــــــــــــــــــــم

شرراع بگشا دلکم...

تا راضی نشوی بند بالهایم را بگشایی

این شــــــٍکوٍه و دلتنـــــــگی مرا رها نمی سازد

کاری بکن شرراع بگشا دلکــــــــم را....

به قول طراوت عزیز:

این بلاگفا چه مرگش شده؟؟؟؟؟

 

اگر می شد حالا که زیر موج این دلتنگی "دارم" خفه می شوم دوست داشتم "مثلا " وقتی باز هم دارم منتخب های صفحه "پرومته" را می خوانم کمی هم برایش بنویسم:(

شاهد بازگشت.............

امروز او هم رفت

او که روز های حضور کودکی ام پر است از خاطراتش

من شاهد بازگشت او بودم  من و خیلی های دیگر او را با چشم گریان بدرقه کردیم

بدرقه بازگشت به "خاکـــــــــــــــــــــــــ"

چرا هیچ وقت انتظارش را نداریم با اینکه به موعدش ایمانـــــــــــ داریم به اینکه وقتش می رسد به اینکه قطار سوت را می کشد میبایست بالاخره دوباره سوار شوی و بازگردی

پس چرا اینقدر دلمان می گیرد پس چرا اینقدر بغض می کنیم و هوار می کشیم و ضجه و زاری بدرقه کنندگانـــــــــــــــــــــــــ

ـــــ و جملات تکراری و دوباره و دو باره و دوباره که در این عمر کوتاه (و یا شاید بلندـــ) بار ها شنیده ام

................: روحش به شادی به آرامش به زندگی ایــــــــــــــــ زیبا تر و شکوهوار تر نه به دنیایی دیگر که به ابدیتی بی درد تر.........................

 

"دلتنگی های آدمی را باد با خود خواهد برد"...

دلم گرفته است باز..

خسته ام خسته امـــــــــــــــــــــــ

دلم دریچه ایی را می خواهد رو به باغچه تنهایی و فرشته های کوچک و شفاف و نسیمی که زلال می

 وزد...

دلم قاصدک می خواهد تا بگیرمش میان دو انگشت متعجب ـ متحیر ـ تاول زده ام و آهی بکشم از تمام هستی ام از عمق هستی ام و تمام دانه های آن گل را آه ـ من ببرد تا دل کوهی بیغوله ایی خراباتی غاری چاهی...

خسته ا م از هراسیدن ها از نرسیدن ها از شنیدن های مکرر جملات ــ مخلوقـــــــ ـ زبان شیرین مادری!!

ــــــــــ: دلتنگی های آدمی را باد با خود خواهد برد؟؟؟؟؟؟

تصویر شرابه های رویا در عمق یک خلسه...

ــــــــــــــــــــــ:)همه این عید های خوش نشان و نیک یاد آور مبارک همه اهالی دل و عید باد

ــــــــــــــ: به راز شکوفه های شب بو پی خواهم بردبه زودی اگر کمی دیگر در سراب این بیابان زشت طاقت بیاورم و به باغچه ای برسم که از آن دریچه همیشه باز معطر و مقدس سبز دیدم.

به اعتقاد پیچک ها در آن رقص پیچان ایمان خواهم آورد یقین خواهم کرد اگر کمی دیگر به آسمان خیره شوم و آتش خورشید چشمانم را نسوزاند"نتواند بسوزاند"!

به چرایی دویدن بی وقفه رود به انزوای چشمه های مداوم دور پی خواهم برد اگر مهتاب ها دستانم از لمس خار های درشت نهراسد و هی ستاره بچیند و بر دامن شب "شبنم" بدوزد..

ـــــــــــــــــــــــــسنگواره های کهنه سکوتم فسیل های قدیمی رویای رها شدنم هستند...!!؟

Just for a tree in the forest)

 

... به طراوت عزیز:)

...از من میپرسند خدای من کجاست؟

                                                 در همه جا و همه چیز.در سراسر وادی پر اسرار کائنات.در درون امواج دریاها.در آغوش ابرهای آسمان.در دل سپهر پهناور.در میان سایه های تیره شامگاهی و انوار درخشنده بامدادی. در عرصه بیکران خلقت و صحنه بی پایان طبیعت که از حد فکر وسیع تر و از دامنه نگاه دورترند.

جمله ی موجودات و عناصر طبیعت را زبانی است که همه با آن سخن میگویند و راز و نیاز میکنند:

هنگامی که باد از فراز بیابانهای خاموش میگذرد و ناله غم انگیز خویش را در کوه و دشت سر میدهد

هنگامی که برق سوزنده آتش به خرمن ابر میزند و سینه تاریک آن را از هم میشکافد

هنگامی که امواج کوه پیکر آب-چون دیوی خشمگین-در میان دریا به غرش می آیند

هنگامی که ستاره درخشان بامدادی سر از گوشه آسمان نیلگون به در میکند

هنگامی که آواز ملایم ملاحان از عرشه کشتی سکوت عمیق شب را برهم میزند

هنگامی که قرص خورشید در پس کوهساران فرو میرود و افق دوردست در ظلمت شب به آهستگی ناپدید میگردد

هنگامی که اختران گردنده با حرکتی یکنواخت در دل آسمان لاجوردین پیش میروند و با شتابی دوارانگیز به سوی مقصدی مرموز میشتابند

همه با این زبان راز دل میگویند...

خدای آسمون همیشه آبی من...دوست دارم!

آلفونس دولامارتین(شاعر فرانسوی)

ــــــــــــــ: مرا با این دل که بس به این سو و آن سو به در دیوار کوبیده و آبله زده  بی هیچ  رها      نمی کند حتم دارم مرا می شناسدم اول بار به خودم که اوست تنها کسی که می شناسدم مرا...