به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بينم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی بينم
چه جویم بيش ازین گنجی که سر آن نمی دانم
چه پویم بيش ازین راهی که پایانش نمی بينم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
وليک این کوی چون یابم که پيشانش نمی بينم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی بينم
دلا بيزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بينم
برو عطار بيرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشيمانش نمی بينم

ـ:............................خیالت را آسوده کن و اینجا کنار -این بی من- بنشین




















ماه ـ میهمانی اتان به شکوه


ــــــــ: یاد لبخند هایم را که از 


بدرقه بازگشت به "خاکـــــــــــــــــــــــــ"




